![]() |
![]() |
|
|
اگر برای با من بودن به دنبال بهانه می گردی سخت در اشتباهی چون من خود بهانه ای برای با تو بودنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:36 توسط سمیرا |
|
|
موفقیت خود را در آینده ببین
اما نه با حسرت بلکه با امید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:59 توسط سمیرا |
|
|
درجاده ی بار یک سرنوشت راه میروم
به بار یکی راه ، به دوری مقصد به هیچیک نمی اندیشم به فرازو نشیبهای اطراف جاده می نگرم و از ز یبایی آن لذت می برم ترس با من غر یبه است پس می خندم و به آسمان می نگرم آهی میکشم ولی نه از سر غم ، بلکه از سر آسودگی و راحتی به هیچ چیز فکر نمی کنم ، چشمانم را می بندم و وقتی که باز می کنم... به مقصد رسیده ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:36 توسط سمیرا |
|
|
دریغ
دریغ از این لحظه هایی که می آیند و بی آنکه زمان را لمس کنی می روند و تنها جای پای خاطرات است که گذشت آن را معنا می کند گذشت زمانی که به اندازه ی یک چشم بر هم زدن و نه بیشتر قابل درک است چشم بر هم زدنی که سالها همچون لحظه، می گذرد می گذرد، می گذرد...و باز می گذرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:58 توسط سمیرا |
|
|
یه وقتایی آدم هرچی فکر میکنه چیزی به ذهنش نمی رسه، درست مثل الان من، هرچی می خوام یه حرفی یا یه شعری بگم نمی شه، ذهنم خالیه، خالیه خالی، گاهی وقتا چیزی واسه گفتن وجود نداره چون دیگه اونقدر احساست رشد کرده که دیگه نیازی به فکر کردن نیست، نمی دونم متوجه حرفام می شید یا نه اما هرچی که هست به احساس آمدم مربوط می شه، احساس رهایی و پایی در بند نداشتن برای نالیدن و حضوری بی تفاوت نه صرفا به خاطر بی تفاوتی بلکه به واقع به خاطر درک واقعیت و لزومی برای کنش و واکنش ندیدن، به خاطر ایمان، ایمان به حضور همه چیز و همه کس، همه چیز، حتی آرزوها |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:56 توسط سمیرا |
|
|
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند سلام دوستان عزیز |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:45 توسط سمیرا |
|
فکر می کردم که در خاطرت یک خیال است آن هم من آمدم با خاطری آسوده می دویدم دستهایم را گشودم آرام چرخیدم گل عشقمان را بوییدم در خیالم انتظارت را به تصویر کشیدم در اوج سادگی با خود گفتم می آید گل عشقمان را می بوید و ستاره ی عشقمان را نثار آسمان خواهیم کرد قدم هایم را تند تر کردم و با تمام وجود دویدم دویدم و بالاخره .... بی خبر از آتش عشقت ایستادم و مبهوت ستاره ی عشقت را دیدم که قبل از رسیدنم آسمان را روشن کرده بود و باری دیگر خود را با گل پژمرده ی عشقم در سیاهی یک سکوت رها کردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:14 توسط سمیرا |
|
چه گناهی از این بالاتر عشق ورزیدن های دروغی دلسوزاندن های دروغی بازی کردن با یک قلب پاک و یک احساس پاک کاشتن یک گل عشق دروغی در گلدان یک قلب واقعی یک عشق شیشه ای که با تلنگری صدای شکستنش همه جا می پیچد و حتی قلب های سنگی را می لرزاند قلب تو از چیست؟ از آهن؟ نه قلب تو از فولاد است تو صدای شکستن گل شیشه ای را که خودت در قلبم کاشتی نمی شنوی نمی شنوی نمی شنوی حال بگو ای دوست تو چه مجازاتی را برایش تعیین می کنی؟ او را می بخشی یا نفرینش می کنی؟ تو چه می کنی؟ چه مجازاتی را برایش تعیین می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:55 توسط سمیرا |
|
|
از وجودت سخت خرسندم حتی اگر با من نباشی مهم بودن ماست نه با هم بودنمان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:5 توسط سمیرا |
|
|
حضورت هیچ ملموس نیست
سکوتت نشانی ازعدم نگاهت بی تفاوت٬ خاموش وبی مهراست وازاین دنیا که من درذهن خود دارم تو تنها سایه ای خاموش ٬ بی نشان ٬ نا ملموس و بی مهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:6 توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان سلام من سمیرا هستم و قصد دارم تمام شعرا و حرفای خودمو در وبلاگم بنویسم اینا حرفای دلمه و می خوام برای همیشه باقی بمونه دوست عزیز اگه داری از وبم دیدن می کنی متشکرم که وقتتو برای شعرا و حرفام می زاری امیدوارم خدا وقتشو واسه درد دلات و خوشبختیت بزاره
آرزو مند آرزوهایتان |
|
RSS
|