![]() |
![]() |
|
فکر می کردم که در خاطرت یک خیال است آن هم من آمدم با خاطری آسوده می دویدم دستهایم را گشودم آرام چرخیدم گل عشقمان را بوییدم در خیالم انتظارت را به تصویر کشیدم در اوج سادگی با خود گفتم می آید گل عشقمان را می بوید و ستاره ی عشقمان را نثار آسمان خواهیم کرد قدم هایم را تند تر کردم و با تمام وجود دویدم دویدم و بالاخره .... بی خبر از آتش عشقت ایستادم و مبهوت ستاره ی عشقت را دیدم که قبل از رسیدنم آسمان را روشن کرده بود و باری دیگر خود را با گل پژمرده ی عشقم در سیاهی یک سکوت رها کردم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:14 توسط سمیرا |
|
چه گناهی از این بالاتر عشق ورزیدن های دروغی دلسوزاندن های دروغی بازی کردن با یک قلب پاک و یک احساس پاک کاشتن یک گل عشق دروغی در گلدان یک قلب واقعی یک عشق شیشه ای که با تلنگری صدای شکستنش همه جا می پیچد و حتی قلب های سنگی را می لرزاند قلب تو از چیست؟ از آهن؟ نه قلب تو از فولاد است تو صدای شکستن گل شیشه ای را که خودت در قلبم کاشتی نمی شنوی نمی شنوی نمی شنوی حال بگو ای دوست تو چه مجازاتی را برایش تعیین می کنی؟ او را می بخشی یا نفرینش می کنی؟ تو چه می کنی؟ چه مجازاتی را برایش تعیین می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:55 توسط سمیرا |
|
|
از وجودت سخت خرسندم حتی اگر با من نباشی مهم بودن ماست نه با هم بودنمان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:5 توسط سمیرا |
|
|
حضورت هیچ ملموس نیست
سکوتت نشانی ازعدم نگاهت بی تفاوت٬ خاموش وبی مهراست وازاین دنیا که من درذهن خود دارم تو تنها سایه ای خاموش ٬ بی نشان ٬ نا ملموس و بی مهری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:6 توسط سمیرا |
|
|
به آینده فکر نکن فقط آینده ی مورد نظرت را بخواه
اما فکر نکن فقط بخواه فقط بخواه و ایمان داشته باش بدان که هرآنچه را که بدان ایمان آوری حقیقتی خواهد بود که زمان آن را به تو نشان خواهد داد فقط ایمان داشته باش به همه ی آنچه که می خواهی ایمان و پذیرش بدون اندکی شک تردید شیطانی است که تو را از خواسته هایت دور می کند بی تردید به دنیا بنگر و آنچه را می خواهی فقط بخواه ایمان داشته باش و بدان که بی شک به خواسته ات خواهی رسید انشاءالله |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط سمیرا |
|
|
خدایا مرا از خودت دور نکن
با من باش و روی دل انگیزت را از من دریغ نکن خداوندا تمام بشر را به حال خود رها مکن خدایا به من در کارهای خیرم کمک کن خدایا خداوندا تمام بیماران را شفاعت کن خدایا دلم شاد و بی غم کن خدایا شادی ام را به دوستان خواهم داد پس با خیال راحت آن را به من عطا کن خدایا مرا از خودت دور نکن التماست می کنم مرا از خودت دور نکن |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:24 توسط سمیرا |
|
|
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است
باد صبا ! گذر کنی ار در سرای دوست برگو که دوست سر ننهد جز به پای دوست من سر نمی نهم مگر اندر قدوم یار من جان نمی دهم مگر اندر هوای دوست کردی دل مرا زفراق رخت کباب انصاف خود بده که بود این سزای دوست؟ مجنون اسیر عشق شد اما چو من نشد ای کاش کس چو من نشود مبتلای دوست با اجازتون این شعرو دیگه خودم نگفتم شاد باشید و سال خوبی داشته باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:36 توسط سمیرا |
|
|
زمان از پس چشمانم گذشت اما
نرفت این بی کسی ها و غربت ها نرفت نامهربانی ها و ظلمت ها همه شب در پی فردای بهتر ماندم اما دریغ از یک صباح الخیر حتی ای با من و عشق صادق و هم پا برخیز و ببین شب سیاه بی طراوت را برخیزو زدست بی کسی بگریز بگریز زما و زین دنیا این شعرو ۳ سال پیش گفتم اون موقع روحیه ی شکننده ای داشتم واسه همه چیزو همه کس غصه می خوردم به غمهایی که دیگران داشتن فکر می کردم اما حالا به اشتباهم پی بردمو فهمیدم که نباید غصه بخورم تا به اوج برسم و اونوقت دست دیگران رو هم بگیرم و بالا بکشم . حرف دل با تو می گویم تا بدانی قدر من تا بدانی قدر این دنیای زیبا زندگی با هم نشستن مهربونی با وفایی و صداقت حرف دل با دوست گفتن بی ریایی ساده بودن صاف بودن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:17 توسط سمیرا |
|
|
نه ٬ باید دور شد
باید از امواج واز تلاطم امواج دور شد باید از هرچیزی که حتی شبحی از موج دارد دور شد لمس یک ساحل گرم لذت بخش تر است پس باید دور شد موج مرا با خود می برد و از خودم دور می کند پس باید دور شد باید از موج گریخت باید دور شد ٬ می فهمی ؟ باید دور شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:41 توسط سمیرا |
|
|
قلبت را روشن کن و به هیچ چیز فکر نکن
آنچه با ذهن تو سخن می گوید ، یا بهتر بگویم آنکه با ذهن تو سخن می گوید تو نیستی رانده شده ای است که چون به تنهایی راهی به قلب نمی یابد از خود تو ، از ذهن تو ، کمک می گیرد و راه به قلبت پیدا می کند به او گوش نده ، به آن رانده شده ی قسم خورده گوش نده ببین ، احساس کن و بدان که تو ایمان را در قلب داری نه در ذهن ببین ، احساس کن ، درک کن ، که تو با قلب خود می دانی که عاشقی می دانی که خوشبختی با قلب خود زندگی می کنی ، احساس می کنی ذهن تو هیچ کاره است این قلب تو است که فرمان می دهد نگذار غلام قلبت ، غالب قلبت گردد به خود ظلم نکن بگذار ملکه ی وجودت ( قلبت ) فرمانروایی خود کند آن چرا بدان ایمان داری بپذیر و به ایمانت شک نکن حتی به اندازه ی ذره ای |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:4 توسط سمیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان سلام من سمیرا هستم و قصد دارم تمام شعرا و حرفای خودمو در وبلاگم بنویسم اینا حرفای دلمه و می خوام برای همیشه باقی بمونه دوست عزیز اگه داری از وبم دیدن می کنی متشکرم که وقتتو برای شعرا و حرفام می زاری امیدوارم خدا وقتشو واسه درد دلات و خوشبختیت بزاره
آرزو مند آرزوهایتان |
|
RSS
|